دکتر فرشاد رومی*
چندی پیش از مقابل گالری یکی از دوستانم گذر کردم؛ هنرمندی که هم نقاشی تواناست و هم سفالگری چیرهدست. سالها بود هر بار از آنجا میگذشتم، چند هنرجو را میدیدم که با ذوق و شوق قلممو در دست داشتند یا مشغول جان بخشیدن به تکهای گِل بودند.
خاموشی طبقه متوسط
اما این بار صحنه متفاوت بود. دوست هنرمندم تنها روی صندلی نشسته بود؛ در سکوتی که از هر هیاهویی بلندتر به گوش میرسید. نه هنرجویی به چشم میخورد، نه خندهای شنیده میشد و نه بوی رنگ تازهای در فضا پیچیده بود. همانجا با خود اندیشیدم که این سکوت، نه سکوت یک گالری بلکه خاموشی و بیصدایی یک طبقه اجتماعی است. در میان انبوه بحرانهای ساختاری ایران، شاید هیچ پدیدهای به اندازه فرسایش تدریجی و خاموش طبقه متوسط، هم تلخ و هم سرنوشتساز نباشد. طبقه متوسط موجودیتی ویژه دارد؛ نه آنقدر ثروتمند است که تورم را صرفا عددی در گزارشهای اقتصادی ببیند و نه آنقدر فقیر که از ابتدا چیزی برای از دست دادن نداشته باشد.
این همان طبقهای است که به جای اندیشیدن به نان فردا، برای پنج سال بعد برنامهریزی میکند؛ فرزندش را به کلاس موسیقی میفرستد، آخر هفته کتاب میخرد، برای سفر پسانداز میکند و گاهی هم دلش میخواهد هنر بیاموزد و از یک مشت گِل، کوزهای زیبا بسازد. اما انگار این روزها بسیاری از آن کوزهها پیش از آنکه شکل بگیرند، میشکنند. اقتصاددانان طبقه متوسط را موتور توسعه و پویایی جوامع میدانند. این طبقه تنها با سطح درآمد تعریف نمیشود؛ بلکه مجموعهای از امید به آینده، امکان پسانداز، دسترسی به آموزش باکیفیت، مصرف فرهنگی و احساس امنیت اقتصادی را در برمیگیرد. اگر جامعه را به ساختمانی تشبیه کنیم، فقرا پیِ آن هستند و ثروتمندان سقفش؛ اما طبقه متوسط همان ستونهایی است که بنا را استوار نگه میدارند. از همین رو، تضعیف طبقه متوسط صرفا یک مساله اقتصادی نیست. هرچه این طبقه ضعیفتر شود، امید اجتماعی نیز رنگ میبازد. دیگر کسی برای آینده برنامهریزی نمیکند و همه توان خود را صرف گذران امروز میکنند. جامعهای که تمام انرژیاش صرف بقا شود، مجالی برای خلاقیت، نوآوری، آفرینش و فعل اخلاقی نخواهد داشت. مشکل آنجاست که این ستون اصلی جامعه، اکنون زیر بار تورم و بیثباتی اقتصادی تَرَک برداشته است. دولتهای مختلف در ایران سالهاست نسخهای ناقص و کاریکاتوری از اصلاحات اقتصادی با عنوان «جراحی اقتصادی» را تجویز میکنند. هر دولت با ادبیاتی تازه از ضرورت واقعیسازی قیمتها، اصلاح یارانهها و مبارزه با رانت سخن گفته است. اما به نظر میرسد در این اتاق عمل، همواره یک نکته اساسی از یاد رفته است: انجام تستهای لازم و اطمینان از بیهوشی کامل بیمار قبل از جراحی.
نمونه اخیر این سیاست، حذف بخشی از یارانهها و جایگزینی آن با کالابرگهای حمایتی بود؛ طرحی که با این استدلال اجرا شد که نظام پیشین یارانهای به فساد و توزیع ناعادلانه منابع انجامیده و بهتر است حمایتها مستقیما به مردم برسد. قرار بود کالابرگ الکترونیکی و یارانه نقدی، حداقل نیازهای معیشتی خانوارها را تامین کند؛ اما واقعیتِ اقتصاد ایران، مسیر دیگری را رقم زد.
* عضو هیات علمی دانشگاه چمران اهواز