ابوذر مرادی*
از منظر فیزیک کلاسیک تنها مسیر ایجاد هماهنگی انتقال اطلاعات از طریق سیگنالهای کمی است؛ سیگنالهایی که دارای ماهیتی از جنس ماده و انرژیاند. در یک مانستگی با فیزیک کلاسیک پارامتر اصلی در ایجاد هماهنگی بین بازیگران اقتصادی قیمتها هستند که سیگنالی کمی محسوب میشوند. بهعنوان مثال فرض کنید که شخص «الف» در نظر دارد مازاد کالای خود را با مازاد کالای شخص «ب» مبادله کند؛ در رویکرد متعارف برای آنکه مبادله در نقطهای جوش بخورد، دو طرف باید قیمت کالای خود را اعلام کنند تا فرآیند چانهزنی آغاز شود. به سخنی دیگر هر یک از طرفین مبادله از طریق اعلام قیمت، اطلاعات ترجیحات خود درباره کالاها را به دیگری منعکس میکنند. با این وجود در این الگو یک فرض بنیادین کلاسیکی وجود دارد؛ قیمت در انتقال اطلاعات بین دو طرف نقشی خنثی ایفا کرده و صرفا اطلاعات را منتقل میکند تا دو طرف براساس ترجیحات خود که مستقل از قیمتها و مبتنی بر عقلانیت انتزاعی شکل میگیرد، تصمیمگیری کنند. درست مانند نقش دماسنجی که دمای هوای اتاق را اندازهگیری میکند، بدون آنکه تاثیری بر دمای اتاق بگذارد. اگرچه اقتصاددانان جریان اصلی متاثر از پژوهشهای اخیر اقتصاددان رفتاری تاثیر سنجش بر ترجیحات افراد را رد نمیکنند، با این وجود به این تاثیرات عموما بهصورت یک تورش موقت از وضعیت متعارف مینگرند که تحت شرایط مبادله و رقابت در بازار برطرف میگردد. از اینرو پایه و اساس نظری رویکرد جریان اصلی همچنان بر این فرض استوار است که انتقال اطلاعات بهطور کارا و بدون ایجاد اختلالات پایدار در ترجیحات افراد و در غیاب سیگنالهای کیفی امکان پذیر است. به طورکلی منظور از سیگنال کیفی در این یادداشتها سازههای ذهنی انتزاعی است که در مباحث علوم اقتصادی بهعنوان نهادها شناخته شده و در یک تعبیر عمومیتر در علوم اجتماعی ساختارهای اجتماعی نامیده میشود؛ هر نوع قاعده و توافق ضمنی یا رسمی غیرقیمتی که بر مبنای تعهد و روابط قدرت بنا نهاده شده است.
حال فرض کنید در نظر داریم بر پایه منطق کوانتومی یک نظریه اقتصادی بنا کنیم. مجددا باید از مثال ساده مبادله بین دو شخص شروع کنیم. در این مدل جدید ترجیحات هر فرد بهصورت یک تابع موج کوانتومی در نظر گرفته میشود. اطلاعات در مورد ترجیحات افراد درباره کالاها در اینجا نیز از طریق سیگنال کمی قیمت مبادله میشود. برخلاف حالت قبل در مدل کوانتومی اما با یک چالش بنیادین مواجه خواهیم شد: عمل انتقال اطلاعات توسط قیمتها منجر به ایجاد اختلال در ترجیحات افراد میگردد. در واقع در یک الگوی کوانتومی ناپایداری ترجیحات بهواسطه چالشهای انتقال اطلاعات بهوسیله سیگنالهای کمی نه یک حالت تورش از وضعیت بهینه بلکه از منظر هستیشناسی یک وضعیت ذاتی و ماهوی محسوب میشود زیرا که در این الگو انتقال اطلاعات از طریق سیگنالهای مادی (عمل سنجش) ذاتا خنثی نیست و حالت تابع موج کوانتومی را تغییر میدهد. از سوی دیگر امکان مبادله در شرایط ترجیحات ناپایدار تا حد زیادی ناممکن است. حال پرسش آن است که چگونه میتوان از یک وضعیت عمومی ناپایداری به حالت خاص پایداری رسید؟ یک راهحل سودمند جهت گذار از این چالش بزرگ، تعمیم مفهوم درهمتنیدگی کوانتومی به مباحث علوم اقتصادی است. درهمتنیدگی کوانتومی اصطلاحا به وضعیت شگفتانگیزی گفته میشود که در آن دو ذره بدون آنکه اطلاعاتی را از طریق سیگنالهای کمی با همدیگر رد و بدل نمایند به صورت آنی با یکدیگر هماهنگند. ویژگی برجسته این پدیده آن است که هنگامی که ذرات درهمتنیده میشوند تبادل اطلاعات بدون اختلال، از طریق سیگنالهای کمی امکانپذیر میگردد. با این حساب اگر به مساله مبادله در یک الگوی کوانتومی بنگریم، از معضل ناپایداری ترجیحات بهواسطه انتقال اطلاعات زمانی کاسته میشود که پدیدهای مشابه با کارکرد درهمتنیدگی در محیطهای انسانی امکانپذیر باشد. در یک مانستگی با فیزیک کوانتومی استدلال نویسنده آن است که سیگنالهای کیفی در علوم اجتماعی نقش درهمتنیدگی کوانتومی را ایفا میکنند. یک روش دفاع از این ایده ارجاع به پژوهشهای الکساندر وندت است: ساختارهای اجتماعی همان اذهان درهمتنیده کوانتومیاند.
روش دیگر اما ارجاع به مقاله مشهور «روششناسی اقتصاد اثباتی» فریدمن است: معیار قضاوت درباره میزان اعتبار هر نظریه علمی نه واقعی بودن پیشفرضهای آن، بلکه میزان توانمندی آن در تبیین واقعیتهای مشاهده شده در دنیای بیرونی است. مطابق آموختههای کتب درسی اقتصاد متعارف تنها در شرایط بازار رقابت کامل قیمتها کارا هستند. از بین پیشفرضهای برقراری رقابت کامل مهمترین و عجیبترین فرض آن است که شناخت همه مشارکتکنندگان در بازار از عوامل مرتبط کامل است؛ به عبارتی دیگر در دفاع از کارایی قیمتها چنین فرضی بدیهی در نظر گرفته میشود. اینکه فرض کنیم که همه افراد همه چیز را میدانند نهتنها مسالهای را در دنیای واقعی حل نکردهایم بلکه صرفا صورت مساله را پاک کردهایم. در واقع ما در دنیای واقعی با دو چالش مواجه هستیم؛ نخست مساله جمعآوری اطلاعات و دوم مساله انتقال اطلاعات جمعآوری شده به دیگران. مورد اول به مسائل و مشکلات جمعآوری اطلاعات توسط بنگاهها مربوط است و مورد دوم به مشکلات انتقال اطلاعات بین بنگاهها. مکاتب کینزی توسعهیافته ذیل جریان اصلی علم اقتصاد چالش اول را میپذیرند چراکه اساسا شکلگیری بنگاه را پاسخی به چالش اول میدانند. ولی در مورد دوم عموما قیمتها را کارا در نظر میگیرند. در حالی که شکلگیری زنجیرههای ارزش جهانی و روابط سلسلهمراتبی حکمرانی در درون این زنجیرهها و در گام بعد منطقهای شدن زنجیرههای ارزش گواه ناکارآمدی نظام قیمتها در تنظیم روابط بین بنگاهی است. اگر مطابق منطق کوانتومی اما به مساله بنگریم هر دو فرآیند جمعآوری و انتقال اطلاعات نیازمند استفاده از سیگنالهای کمی است. اگرچه ما بدون سیگنالهای کمی قادر به جمعآوری و انتقال هیچگونه اطلاعات نیستیم ولی این فرآیند دارای یک عدم قطعیت ذاتی است. در این الگو تنها راه کاستن از این عدم قطعیت، در نظر گرفتن یک لایه کلان انتزاعی از سیگنالهای کیفی است که نظام قیمتها در درون آن عمل میکند. در واقع با افزایش سرعت انتقال اطلاعات در دنیا صرفا بر اهمیت اختلالات ناشی از انتقال اطلاعات توسط سیگنالهای کمی افزوده شده و در نتیجه جایگاه سیگنالهای کیفی جهت کاستن از این اختلالها ارتقاء یافته است؛ بنابراین حرکت اقتصاد به سمت و سوی منطقهگرایی جدید نیز پاسخی به یک معضل بنیادین بوده است.
*عضو هیات علمی دانشگاه پیام نور