مهدی حسین پور مطلق*
در تاریخ سیاست هیچ تصمیمی به اندازه ورود به جنگ یا استمرار آن با مساله «توان» گره نخورده است. دولتها ممکن است اهداف ایدئولوژیک، امنیتی یا هویتی متفاوتی داشته باشند اما در نهایت موفقیت یا شکست آنان نه براساس شعارها بلکه بر پایه ظرفیت واقعی سرزمین، اقتصاد و جامعه تعیین میشود. از همین رو جغرافیای سیاسی معاصر جنگ را صرفا پدیدهای نظامی نمیداند بلکه آن را آزمونی برای سنجش میزان همافزایی میان قدرت نظامی، توان اقتصادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت فضایی یک کشور تلقی میکند.
یکی از خطاهای رایج در تحلیل منازعات، تقلیل جنگ به میدان نبرد است؛ گویی سرنوشت کشورها صرفا در خطوط مقدم تعیین میشود.
حال آنکه تجربه قرن بیستم و بیستویکم نشان داده است که بسیاری از جنگها پیش از آنکه در میدان نظامی شکست بخورند، در عرصه اقتصاد، لجستیک و جامعه فرسوده شدهاند. به همین دلیل است که نظریهپردازان ژئوپلیتیک از «توان ملی» بهعنوان مهمترین عنصر قدرت یاد میکنند؛ مفهومی که فراتر از شمار موشکها و تجهیزات نظامی، ظرفیت یک کشور برای تحمل هزینههای بلندمدت بحران را در بر میگیرد.
از این منظر پرسش اصلی درباره هر جنگی این نیست که آیا یک کشور قادر به آغاز درگیری است یا خیر بلکه این است که آیا توان حفظ پایداری اقتصادی، اجتماعی و زیرساختی خود را در طول بحران دارد؟ جنگ زمانی به یک انتخاب راهبردی تبدیل میشود که میان اهداف سیاسی و ظرفیتهای واقعی کشور تناسب وجود داشته باشد. در غیر این صورت شکاف میان آرمان و امکان، به تدریج به منبعی برای فرسایش قدرت ملی تبدیل میشود.
جغرافیای سیاسی نشان میدهد که قدرت دولتها تنها در کنترل قلمرو سرزمینی خلاصه نمیشود. در جهان معاصر کنترل جریانهای مالی، دسترسی به بازارها، امنیت مسیرهای حملونقل و اتصال به شبکههای اقتصادی جهانی نیز بخشی از قدرت محسوب میشوند. از این رو هرگونه تنش بلندمدت که به اختلال در این جریانها بینجامد، پیامدهایی فراتر از حوزه نظامی خواهد داشت. افزایش هزینههای تجارت، محدودیت در انتقال فناوری، کاهش سرمایهگذاری و فشار بر زنجیره تامین، به تدریج توان اقتصادی کشور را کاهش میدهد و این کاهش توان، خود را در زندگی روزمره شهروندان نشان میدهد.
در چنین شرایطی امنیت دیگر صرفا مفهومی نظامی نیست. ادبیات جدید امنیت به ویژه پس از دهه ۱۹۹۰، مفهوم «امنیت انسانی» را در کنار امنیت سرزمینی قرار داده است. براساس این رویکرد، کشوری را نمیتوان صرفا بهدلیل برخورداری از توان نظامی قدرتمند امن دانست زیرا اگر بخش بزرگی از جامعه با نااطمینانی اقتصادی، کاهش رفاه و افول امید اجتماعی مواجه باشد، بخشی از بنیانهای قدرت ملی دچار فرسایش شده است. به بیان دیگر، توان دفاعی و تابآوری اجتماعی دو روی یک سکهاند و تضعیف هریک، دیگری را نیز تحتتاثیر قرار میدهد.
در این چارچوب، استمرار یک منازعه زمانی قابل دفاع است که سازوکار مشخصی برای مدیریت هزینههای داخلی آن وجود داشته باشد. تجربه تاریخی نشان داده که فشارهای ناشی از جنگ معمولا ابتدا در حوزه اقتصاد ظاهر میشوند: تورم، کاهش قدرت خرید، اختلال در دسترسی به کالاهای اساسی، افزایش نااطمینانی و در نهایت فرسایش سرمایه اجتماعی. اگر سیاستگذاران نتوانند برای این پیامدها راهحلی بیابند، جامعه بهتدریج هزینههایی را پرداخت میکند که ارتباط مستقیمی با تصمیمات راهبردی نداشته است.
یکی از مفاهیم کلیدی در جغرافیای سیاسی، «تناسب میان هدف و ابزار» است. هیچ راهبرد موفقی بدون برآورد دقیق منابع، محدودیتها و ظرفیتها شکل نمیگیرد. تاریخ نظامی جهان مملو از نمونههایی است که در آن دولتها به دلیل برآورد نادرست از توان خود وارد منازعاتی شدند که در نهایت به تضعیف جایگاه آنان انجامید. در مقابل، موفقترین راهبردها معمولا آنهایی بودهاند که میان اهداف سیاسی و ظرفیتهای واقعی کشور تعادل برقرار کردهاند.
از همین رو قدرت را نباید با استمرار صرف یک مسیر اشتباه گرفت. گاه حفظ منافع ملی از طریق کاهش تنش، مذاکره یا تغییر تاکتیک تامین میشود و گاه از طریق بازدارندگی سخت. آنچه اهمیت دارد، حفظ توان ملی است زیرا در نهایت هیچ کشوری نمیتواند در شرایط فرسایش مستمر اقتصادی و اجتماعی، موقعیت ژئوپلیتیکی خود را برای مدت طولانی حفظ کند.
*پژوهشگر جغرافیای سیاسی