امین گودرزوند*
کارل فون کلاوزویتس، استراتژیست بزرگ پروسی، جنگ را «ادامه سیاست با ابزارهای دیگر» میدانست اما در عصر مدرن، سیاست خود بازتابی از منافع اقتصادی، ظرفیتهای صنعتی و توازن فناوری است. صنعت در عصر حاضر نهتنها نماد پیشرفت بلکه یکی از مهمترین کاتالیزورهای درگیریهای بزرگ تاریخ بوده است. بررسی تاریخ معاصر نشان میدهد که منازعات مسلحانه، بیش از آنکه ریشه در تفاوتهای صرفا ایدئولوژیک داشته باشند، محصول مستقیم رقابتهای زیرساختی، رشد نامتوازن صنعتی یا فرار از رکود اقتصادی هستند. این رابطه پیچیده، از رقابت بر سر منابع و بازارها تا بیثباتی سیاسی ناشی از بحرانهای مالی را در بر میگیرد.
رشد شتابان صنعتی و فناوری در یک کشور بهطور طبیعی باعث تغییر موازنه قدرت در سطح بینالمللی میشود. کشوری که به قطب صنعتی تبدیل میشود، برای حفظ این جایگاه و تامین نیازهای رو به رشد خود، به منابع انرژی، معادن و بازارهای جدید نیاز پیدا میکند. این نیاز، کشور را درگیر «معمای امنیت» میکند؛ جایی که توسعه صنعتی یک کشور، باعث احساس تهدید در رقبا شده و به مسابقه تسلیحاتی منجر میشود. جنگ جهانی اول یکی از برجستهترین نمونههاست. پس از اتحاد آلمان در ۱۸۷۱، این کشور با سرعتی بیسابقه صنعتی شد. رشد صنایع فولاد، شیمیایی و راهآهن آلمان، رقابت شدیدی با بریتانیای پیشگام ایجاد کرد. نیاز آلمان به موادخام و بازارهای صادراتی، همراه با ترس قدرتهای قدیمی از جابهجایی هژمونی، بستر نخستین جنگ صنعتی تمامعیار را فراهم کرد؛ نبردی که در آن ظرفیت کارخانهها به اندازه استراتژیهای نظامی تعیینکننده بود.
با این حال رشد صنعتی، همزمان وابستگی شدیدی نیز ایجاد میکند. وقتی کشوری از نظر صنعتی پیشی میگیرد، شریانهای حیاتی آن در معرض آسیب قرار میگیرند. نمونه بارز این پدیده را میتوان در ژاپن پیش از جنگ جهانی دوم مشاهده کرد. ژاپن از اواخر قرن نوزدهم با سرعت صنعتی شد اما این رشد، وابستگی شدید کشور به واردات نفت و آهن را بههمراه داشت. وقتی ایالات متحده در سال۱۹۴۱ تحریمهای فلزی و نفتی را علیه توکیو اعمال کرد، رهبران ژاپن این اقدام را تهدیدی وجودی برای صنعت خود تلقی کردند و با حمله به پرلهاربر، ماشه جنگ در اقیانوس آرام را کشیدند. در اینجا نیز رشد صنعتی، هم قدرت آفرید و هم آسیبپذیری مرگبار را به همراه داشت.
در سوی دیگر این طیف، رکود اقتصادی و فروپاشی صنعتی نیز به همان اندازه مستعد ایجاد جنگ است. بحرانهای عمیق اقتصادی، بیکاری گسترده و نارضایتی اجتماعی ایجاد میکنند. در چنین شرایطی حاکمان برای جلوگیری از فروپاشی داخلی و مشروعیتزدایی، به «تئوری جنگ انحرافی» متوسل میشوند. آنها با ایجاد یک بحران خارجی، افکار عمومی را از سفرههای خالی منحرف کرده و اقتصاد جنگی را جایگزین میکنند. رکود بزرگ دهه۱۹۳۰ نمونه کلاسیک این پدیده است. سقوط بازار سهام در۱۹۲۹ اقتصادهای صنعتی را فلج کرد. در آلمان، بیکاری بیسابقه زمینه ظهور نازیسم و وعده هیتلر برای کسب «فضای حیاتی» را فراهم کرد. در ژاپن نیز بحران اقتصادی همراه با فشارهای صنعتی، رهبران را به سمت اشغالگری در آسیا و استراتژی «حوزه رفاه مشترک» سوق داد تا منابع مورد نیاز صنایع رو به زوال خود را به زور تامین کنند.
با این حال در قرن بیستویکم، تعریف «صنعت» و میدان نبرد آن تغییر بنیادین کرده است. امروز، صنعت نیمههادیها و هوشمصنوعی همان نقشی را بازی میکنند که در گذشته فولاد و نفت داشتند. در این پارادایم نوین، «کریدورهای» اقتصادی و ترانزیتی بهشریانهای حیاتی جنگ صنعتی تبدیل شدهاند. قدرت صنعتی دیگر تنها به داشتن کارخانههای پیشرفته محدود نمیشود بلکه به توانایی در کنترل مسیرهای لجستیکی و دالانهای استراتژیک وابسته است. کریدورهایی که موادخام، انرژی و محصولات فناورانه را جابهجا میکنند، شاهراههای بقای اقتصادی هستند. تسلط بر این کریدورها، به کشورها اجازه میدهد تا زنجیره تامین خود را تضمین کرده و رقبای خود را از طریق محاصره لجستیکی فلج کنند. در واقع رقابت بر سر سیلیکون و فناوری، با نبردی پنهان بر سر تصاحب این کریدورهای استراتژیک گره خورده است. تنشهای میان قدرتهای بزرگ بر سر مسیرهای تجاری و کریدورهای حیاتی، نمادی از این جنگ صنعتی نوین است که پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به درگیریهای نظامی دارد.
در نهایت، نباید صنعت را تنها علت جنگ دانست بلکه عوامل ایدئولوژیک، ناسیونالیستی و جاهطلبیهای فردی نیز نقش مهمی دارند. با این حال نادیده گرفتن بعد صنعتی و اقتصادی، تحلیلی ناقص از علل جنگهای مدرن را ارائه میدهد. تحلیل تقاطع صنعت، اقتصاد و جنگ و جغرافیا به یک نتیجهگیری راهبردی منتهی میشود: صلح پایدار بدون توازن اقتصادی و توزیع عادلانه منابع صنعتی امکانپذیر نیست. درواقع صلح را باید در درک درست ژئوپلیتیک دید. باید توجه داشت که رشد صنعتی اگر با انحصارطلبی همراه و رکود اقتصادی اگر با انزوای بینالمللی تشدید شود، آتش جنگ اجتنابناپذیر خواهد بود بنابراین دیپلماسی مدرن باید به «دیپلماسی اقتصادی و صنعتی» توجه ویژهای داشته باشد زیرا صنعت میتواند موتور آبادانی باشد یا کبریت آتش درگیری. تجربه تاریخ نشان میدهد که انتخاب میان این دومسیر نیازمند درک عمیق از پیوندهای ناگسستنی اقتصاد، لجستیک، جغرافیا و امنیت است.