شنبه 18 مهر 1405

یک عمر خدمت برای اعتلای ایران

ایران در جان محسن خلیلی عهدی دیرین داشت؛ عهدی که وفای آن، وقف عمر در راه اعتلای وطن بود و ثمر آن، در آسایش مردم و کرامت زندگی جلوه می‌یافت. رنج او از فاصله‌ای برمی‌خاست که میان توان ایران و زندگی ایرانیان پدید آمده بود؛ فاصله‌ای که برای پیمودنش، عمر نهاد و همت ورزید.

حسین ساسانی *

ایران، در جان محسن خلیلی، عهدی دیرین داشت؛ عهدی که وفای آن، وقف عمر در راه اعتلای وطن بود و ثمر آن، در آسایش مردم و کرامت زندگی جلوه می‌یافت. دغدغه‌ او، رسیدن این سرزمین به‌منزلتی بود که توان خاک و حرمت انسان، در آن به‌هم می‌رسید، صنعت را با سرنوشت آدمی پیوند می‌داد و اعتبار اقتصاد را در قوام زندگی می‌دید، در نانی که با عزت فراهم شود، در خانه‌ای که از بیم فردا بیاساید، در استعدادی که مجال شکفتن بیابد. رفاه، در افق چنین نگاهی، فرصتی برای بالیدن جان بود تا عمر از اضطراب معاش رهایی یابد و انسان، با فراغ‌خاطر، به دانش و هنر و آفرینش روی آورد. رنج او از فاصله‌ای برمی‌خاست که میان توان ایران و زندگی ایرانیان پدید آمده بود؛ فاصله‌ای که برای پیمودنش، عمر نهاد و همت ورزید. ایران را چنان عزیز می‌داشت که آبادانی‌اش را در آسودگی مردم می‌خواست و برای این خواستن، از جان خویش مایه می‌گذاشت.

در نگاه او، آینده‌ ایران به توان جامعه برای ساختن سرنوشت مشترک وابسته بود. توسعه از جایی جان می‌گرفت که دانش در تصمیم حضور می‌یافت، اعتماد میان آدمیان ریشه می‌کرد و کوشش هرکس، به کوشش دیگری راه می‌یافت. ثمره چنین پیوندی، در اختیار انسان آشکار می‌شد، در اینکه بتواند بیاموزد، انتخاب کند، حاصل رنج خویش را پاس بدارد و برای فردا طرحی دراندازد. از همین‌رو ساختن برای محسن خلیلی با پرورش توان دیگران معنا پیدا می‌کرد. هر تجربه باید راهی به حافظه‌ جمعی می‌یافت و هر دستاورد، امکانی برای ادامه فراهم می‌کرد تا ایران، توان برخاستن را در جان جامعه محفوظ بدارد و هر نسل، آغاز راه خویش را بر حاصل کوشش نسل پیش بنا کند.

در ژرفای این اندیشه، حرمت آینده جای داشت؛ حرمت زندگی‌ای که هنوز آغاز نشده است و حق خویش را بر تدبیر امروز دارد. هر تصمیم، سهمی در سرنوشت نسلی دارد؛ هر فرصت که تباه شود، از وسعت فردا می‌کاهد و هر توان که پرورش یابد، افقی پیش‌روی انسان می‌گشاید. از این منظر آبادانی عهدی میان نسل‌هاست؛ عهدی که به عمر سازنده محدود نمی‌شود و وفای آن، در زندگی پس از او به‌ثمر می‌رسد. عظمت این تعهد، در پذیرفتن مسوولیت فردایی است که آدمی خود در آن حضور نخواهد داشت. دانش باید بماند، تجربه باید راه نشان دهد و اعتماد باید چنان در جان جامعه ریشه کند که با رفتن یک تن، ادامه آن آسیب نبیند. محسن خلیلی عمر خویش را در خدمت این تداوم می‌نهاد تا فرزند این خاک، زندگی را از افقی بلندتر آغاز کند.

چنین تعهدی، به جان آدمی وسعت می‌بخشد تا کامیابی خویش را در بالندگی جامعه ببیند و اعتبار خویش را با اعتلای وطن بسنجد. در منش محسن خلیلی، بزرگی با این وسعت معنا می‌یافت. توانایی، برای او مسوولیت می‌آورد و تجربه، بر تعهدش می‌افزود. از همین‌جا، فروتنی او شأنی بلند می‌یافت؛ فروتنی انسانی که قدر کوشش خویش را می‌شناسد و عظمت مقصد را نیز از نظر دور نمی‌دارد. ایران، در افق چنین نگاهی، به همت مشترک نیاز داشت، به دانشی که در گفت‌وگو پخته شود، به تجربه‌ای که راه نقد را باز بگذارد و به اعتمادی که همکاری را دوام بخشد. در این مرتبه، خدمت به بلوغ معنای خویش نزدیک می‌شود: آدمی چنان بر توان دیگری بیفزاید که او نیز بتواند بیندیشد، تصمیم بگیرد و در ساختن سرنوشت مشترک صاحب سهم شود.

از این وسعت جان، صبری برمی‌خاست که ریشه در شناخت داشت. محسن خلیلی می‌دانست که میان آرزوی آبادانی و تحقق آن، راهی دشوار امتداد دارد؛ راهی که در آن، دانش باید از آزمون واقعیت بگذرد و اراده باید در برابر فرسایش زمان استوار بماند. در چنین مقامی، امید منزلتی اخلاقی پیدا می‌کند زیرا انسان، با آگاهی از دشواری، مسوولیت کوشش را می‌پذیرد و سهم خویش را در ساختن ادا می‌کند. هر استعداد بی‌مجال، پرسشی پیش‌روی وجدان او می‌نهاد و هر امکان ناگشوده، از او تدبیر می‌خواست. رنج وطن، در جان چنین انسانی، به نیروی مراقبت بدل می‌شود؛ مراقبت از دانشی که باید به‌ثمر برسد، از فرصتی که باید به زندگی راه یابد و از آینده‌ای که حق دارد در تنگنای امروز از یاد نرود.

آنچه از این منش می‌نویسم، ریشه در سال‌های طولانی همراهی و همدلی با ایشان دارد؛ سال‌هایی که در یک اتاق، در کنار او، پیوند کار به الفت جان رسید و حرمت آموختن با مهر پدرانه درآمیخت. مرا فرزند خویش خطاب می‌کرد و این خطاب، در جان من منزلتی یافت که اکنون، در سوگ او، عمق آن را بیش از همیشه درمی‌یابم. در پناه چنین مهری، شناخت به حقیقت زیسته نزدیک می‌شود، آدمی مجال می‌یابد که اندیشه را در لحظه‌ تصمیم بشناسد، دلسوزی را در دل‌نگرانی روزانه دریابد و وفاداری را در گذر دشواری به‌چشم ببیند. در این مصاحبت دیرپا، ایران در کانون تامل او حضور داشت، اقتصاد و صنعت با حرمت زندگی پیوند می‌یافت و دغدغه توسعه، به مسوولیت در برابر آسایش مردم می‌رسید. اکنون که از وسعت جان او سخن می‌گویم، به حرمت همین همراهی شهادت می‌دهم؛ همراهی‌ای که در آن، دانش با مهر عمق گرفت و معنای خدمت، در جان من ریشه کرد.

در امتداد این پیوند، دریافتم که مهر پدرانه‌ او با پرورش استقلال معنا می‌یافت، به اندیشه مجال می‌داد تا پرسش خویش را طرح کند، رای خویش را بیازماید و مسوولیت داوری خویش را بپذیرد. ارج چنین مهری در آن است که انسان، در پناه اعتماد، به قامت خویش برسد و توان ایستادن پیدا کند. در کنار محسن خلیلی، آموختن با حرمت همراه بود و اعتماد او، تعهد مرا ژرف‌تر می‌کرد. هرچه اعتماد او را بیشتر احساس می‌کردم، مسوولیت خویش را در پاسداشت این پیوند و وفاداری به آرمان مشترک‌مان ژرف‌تر می‌یافتم. در این سلوک، تربیت به ظریف‌ترین صورت سازندگی بدل می‌شود، اندیشه‌ای در جان دیگری ریشه می‌گیرد و با استقلال او به‌بلوغ می‌رسد. ماندگاری، در همین‌جا معنایی انسانی پیدا می‌کند؛ حضور یک انسان، در دیگری به بصیرت بدل شود و اعتمادش سرچشمه‌ جرات اندیشیدن باشد.

اکنون، آن اتاق برای من معنای دیگری دارد. جای او، مرز میان خاطره و مسوولیت شده است. چشمم به جای خالی‌اش می‌افتد، اندیشه‌‌ام به راهی بازمی‌گردد که در مصاحبت او معنا یافته است. سوگ، در چنین پیوندی، آدمی را به بازخوانی خویش فرامی‌خواند. باید ببیند از آن همه همراهی، چه چیزی در جانش به خُلق بدل شده و چه‌چیزی در کردارش توان ادامه دارد. از این اندوه شخصی که به سرنوشت ایران نظر می‌کنم، معنای فقدان وسعت می‌یابد. جامعه از حضوری محروم شده که دانش را با وجدان پیوند می‌داد و توسعه را در پرتو حرمت انسان می‌سنجید. حرمت یاد او از ما می‌خواهد که این نسبت را زنده نگاه داریم تا در پس هر تصمیم، زندگی دیده شود و در پس هر دستاورد، امکان تداوم مورد پرسش قرار گیرد. در چنین مرتبه‌ای، وفاداری به یک انسان، به تعهد در برابر یک سرزمین می‌رسد.

محسن خلیلی عزیز، در آستانه‌ این وداع، مهر پدرانه‌ات در جان من طنین می‌گیرد و سال‌های همراهی را به لحظه‌‌ حاضر بازمی‌آورد. از تو آموختم که می‌توان مهر را تا وسعت یک سرزمین امتداد داد و مسوولیت را چنان پذیرفت که آسایش انسان، غایت کوشش شود. امروز، اندوه من از جای خالی تو آغاز می‌شود و به ایران می‌رسد، به‌وطنی که در تامل تو حضور داشت و در کار تو، راهی به آینده می‌یافت. آرام بگیر، عمری برای استواری زندگی همت نهادی و از جان خویش، بر توان این خاک افزودی. تو را با اندوه بدرقه می‌کنم و با مسوولیتی عمیق‌تر به زندگی بازمی‌گردم تا فرزندخواندن من، در شیوه‌ زیستنم پاسخی شایسته بیابد.

* نظریه پرداز توسعه پایدار

جهان صنعت

لینک کوتاه خبر: https://ecobannews.com/vp73
Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp
Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده − 1 =

ویـــژه اکـوبان

آخرین اخبار اکوبان

پر بازدید ترین اخبار اکوبان

مطالب مشابه در اکوبان