حسین سلاحورزی*
این روزها کافی است خبرهای اقتصادی را مرور کنید. تقریبا هر هفته، در گوشهای از کشور، همایشی برپاست و مدیری روی صحنه میرود تا تندیس بگیرد: یکی مدیر برتر صنعت شده، دیگری چهره ماندگار مدیریت، آن یکی نشان تعالی گرفته و بنگاهی هم در بهرهوری، صادرات، نوآوری یا مسوولیت اجتماعی سرآمد شناخته شده است. از تعداد مدیران نمونه و شرکتهای ممتاز که خبر میرسد، آدم خیال میکند اقتصاد ایران باید زیر دست یکی از توانمندترین نسلهای مدیریتی خود اداره شود.
چند قدم اما دورتر از سالن همایش، تصویر دیگری دیده میشود: رشد اقتصادی ناپایدار، سرمایهگذاری روبه افول، کارخانههای فرسوده، بهرهوری پایین، قطعی مکرر برق و گاز، کمبود نقدینگی، مهاجرت نیروهای متخصص و صنعتی که بخش بزرگی از توان مدیرانش صرف حلوفصل امور روزمره شده است. بسیاری از بنگاهها برای ادامه تولید، بیش از آنکه برنامه توسعه داشته باشند، درگیر تامین مواد اولیه، گرفتن ارز، تمدید مجوز، وصول مطالبات و عبور از مقرراتی هستند که گاه پیش از اجرای کامل، تغییر میکنند.
پرسش سادهای پیشروی ماست: اگر این همه مدیر نمونه و بنگاه برتر داریم، چرا حاصل جمع عملکرد آنها اقتصادی چنین کمتوان است؟
البته اداره یک شرکت در ایران امروز کار آسانی نیست. مدیری که زیر فشار تحریم، بیثباتی سیاستها، دشواری نقلوانتقال پول، قطعی انرژی و محدودیت تجارت خارجی توانسته کارخانه را روشن نگه دارد، مواد اولیه تهیه کند، حقوق کارکنان را بپردازد و محصولش را بفروشد، شایسته احترام است. گاهی ادامه حیات یک بنگاه در چنین محیطی، خود حاصل مهارت و استقامت مدیریتی است.
بااینحال زنده نگهداشتن یک شرکت با خلق ارزش اقتصادی پایدار یکی نیست. همانطورکه افزایش سود ریالی، لزوما نشانه بهرهوری بیشتر یا مدیریت بهتر نیست. برای داوری درباره عملکرد مدیران، پیش از نگاه کردن به رقم سود باید پرسید: این سود دقیقا از کجا آمده است؟
بخش مهمی از بنگاههای بزرگ ایران بهویژه در صنایع پتروشیمی، فولاد، معدن، سیمان و دیگر فعالیتهای انرژیبر، محصول خود را با قیمتی متاثر از بازار جهانی و نرخ ارز میفروشند اما همه هزینههایشان با همان سرعت بالا نمیرود. درآمد، دلاری یا شبهدلاری است در حالی که گاز، برق، آب، خوراک، دستمزد، تسهیلات و استهلاک داراییها با قیمتهایی کمتر از هزینه واقعی یا هزینه فرصت آنها در صورتهای مالی ثبت میشود.
در چنین وضعی شرکت ممکن است سود حسابداری بزرگی نشان دهد، بیآنکه مقدار تولید افزایش یافته، کیفیت محصول بهتر شده یا بهرهوری بالا رفته باشد. کارخانه همان کارخانه است، با همان ماشینآلات و تقریبا همان میزان تولید. اتفاق اصلی جای دیگری افتاده است: نرخ ارز بالا رفته و درآمد ریالی شرکت را بزرگتر کرده است.
این اثر در حسابداری نیز پنهان میماند. ماشینآلاتی که سالها پیش خریداری شدهاند، همچنان برمبنای بهای تاریخی مستهلک میشوند در حالی که جایگزینی آنها اکنون چندین برابر هزینه دارد. صورت مالی از سود خبر میدهد اما شرکت برای خرید دوباره همان تجهیزات، منابع کافی ندارد. اگر سود میان سهامداران تقسیم شود و سرمایهگذاری لازم برای نوسازی انجام نگیرد، بنگاه عملا بخشی از سرمایه خود را مصرف کرده و نام آن را سود گذاشته است.
داستان خوراک و انرژی ارزان نیز همین است. شرکتی که برق، گاز، سوخت یا ماده اولیه را پایینتر از هزینه واقعی دریافت میکند و محصولش را با قیمت متاثر از ارز میفروشد، از فاصله میان این دو قیمت سود میبرد. این سود واقعی است اما تمام آن حاصل مدیریت نیست. بخشی از آن امتیازی است که در اختیار بنگاه قرار گرفته و هزینهاش را شبکه فرسوده انرژی، بودجه عمومی، محیطزیست و صنایعی میپردازند که در روزهای کمبود، برق و گازشان قطع میشود.
گاهی آنچه در مجمع یک شرکت بهعنوان موفقیت اعلام میشود، در مقیاس اقتصاد ملی فقط جابهجایی منابع است. عددی به ستون سود بنگاه اضافه شده اما همزمان هزینهای بزرگتر در جایی دیگر از اقتصاد شکل گرفته است. اگر این هزینه دیده نشود، مدیر میتواند برنده باشد، در حالی که کشور از همان معامله زیان کرده است.
نیروی کار ارزان نیز بخشی از این معادله است. در سالهایی که نرخ ارز و قیمت محصولات صنعتی چند برابر شده، دستمزدها به همان نسبت افزایش نیافتهاند. برای شرکتی با درآمد ارزی، نیروی متخصص ایرانی هر سال ارزانتر شده است. این فاصله، حاشیه سود را بالا میبرد اما نمیتوان آن را دستاورد مدیریتی دانست. آنچه امروز به کاهش هزینه شرکت کمک میکند، فردا در قالب مهاجرت، بیانگیزگی، کمبود نیروی ماهر و افت کیفیت به بنگاه بازمیگردد.
وام ارزان، زمین، معدن، مجوز، ارز ترجیحی، خوراک سهمیهای، قرارداد دولتی و بازار تضمینشده را هم باید به این فهرست افزود. در اقتصادی با تورم بالا، دریافت تسهیلات با نرخی کمتر از تورم، خود یک امتیاز بزرگ است. گذشت زمان ارزش واقعی بدهی را کاهش میدهد و بخشی از هزینه آن به بانک، سپردهگذار یا دولت منتقل میشود. وقتی دسترسی به چنین منابعی میان بنگاهها برابر نیست، نمیتوان سود حاصل از آن را یکسره به حساب توانایی مدیر گذاشت.
تحریم نیز برای همه شرکتها یک اثر نداشته است. برای بنگاههای واقعا صادراتی، تحریم یعنی هزینه بیشتر حملونقل، تخفیف اجباری، محدودیت تامین فناوری و دشواری وصول پول اما همین تحریم برای برخی تولیدکنندگان داخلی، دیواری در برابر رقابت خارجی ساخته است. ممنوعیت و محدودیت واردات، بازاری کمرقیب یا بیرقیب در اختیار آنها قرار داده است؛ بازاری که در آن مصرفکننده گاه ناچار است کالایی را با هر سطحی از قیمت و کیفیت خریداری کند.
سودآوری در چنین بازاری با موفقیت در یک میدان رقابتی فرق دارد. شرکتی که از مشتری حق انتخاب را گرفتهاند، ممکن است سود زیادی بسازد اما این سود درباره کیفیت محصول و توان مدیریت آن شرکت اطلاعات چندانی نمیدهد.
در این محیط حتی یک مدیر متوسط هم میتواند کارنامهای خیرهکننده ارائه کند مشروط بر اینکه شرکتش به مواد اولیه ارزان، داراییهای بزرگ، تسهیلات مناسب و بازار انحصاری دسترسی داشته باشد. در سوی دیگر ممکن است مدیر یک بنگاه خصوصی واقعی، بدون سهمیه و حمایت و بازار تضمینشده، برای حفظ تولید و اشتغال بجنگد و سود چندانی نیز نشان ندهد. اگر معیار ما فقط رقم سود باشد، احتمالا اولی تندیس میگیرد و دومی حتی به مراسم دعوت نمیشود.
این نقد به معنای نفی توانایی مدیران بنگاههای بزرگ نیست. مدیرانی هم هستند که در همین محیط دشوار، هزینه را کاهش دادهاند، ضایعات را کم کردهاند، بازار تازه ساختهاند، کیفیت را بالا بردهاند و مانع فرسایش شرکت شدهاند. مساله این است که برای یافتن آنان باید متر درست در دست داشت. رشد فروش ریالی، افزایش سود اسمی و تقسیم سود بیشتر، بهتنهایی معیار مناسبی برای سنجش مدیریت نیست.
باید دید پس از کنار گذاشتن اثر تورم و افزایش نرخ ارز، تولید واقعی شرکت چقدر رشد کرده است. اگر خوراک، انرژی، زمین، منابع طبیعی و اعتبار بانکی به قیمت واقعی محاسبه شوند، چه مقدار از سود باقی میماند؟ آیا سود شرکت از عملیات تولیدی به دست آمده یا حاصل تسعیر ارز، فروش دارایی و تجدید ارزیابی است؟ آیا بنگاه برای حفظ ظرفیت تولید و نوسازی تجهیزات سرمایهگذاری کرده است؟ آیا محصولش بدون ممنوعیت واردات و دیوار تعرفه نیز مشتری دارد؟ و آیا بازده واقعی سرمایه از هزینه واقعی منابع بیشتر است؟
شاید آزمون نهایی از همه سادهتر باشد: اگر امتیازات شرکت را بگیریم و آن را در برابر رقیبی واقعی قرار دهیم، آیا باز هم سودآور میماند؟
ارزش مدیر خوب در پاسخ به همین پرسش روشن میشود. مدیر توانمند کسی نیست که منابع ارزان را به محصول گران تبدیل کند و فاصله میان این دو را پای هنر خود بنویسد. مدیر خوب کسی است که از سرمایه محدود، محصول بهتر میسازد، بهرهوری را بالا میبرد، بازار ایجاد میکند و بنگاهی تحویل میدهد که بدون امتیاز ویژه نیز توان ادامه دادن داشته باشد.
اقتصاد ایران کمبود تندیس ندارد؛ مساله، اعتبار مترهایی است که با آنها مدیران را اندازه میگیریم. تا زمانی که سود ناشی از تورم، انحصار و امتیاز را از ارزشآفرینی واقعی جدا نکنیم، هر سال مدیران بیشتری برگزیده خواهند شد، بیآنکه اقتصاد ایران برندهای داشته باشد.